با گذشت زمان، توصیف سبک هنریام آسانتر شده است، اما کارم را با برنامهای روشن دربارهٔ اینکه قرار است چه باشد آغاز نکردم. آنچه دوست داشتم، آنچه میدیدم و آنچه احساس میکردم را نقاشی میکردم. گاهی این موضوع بود که مرا به خود جذب میکرد، گاهی رنگ، گاهی حرکت و گاهی فقط احساسِ گذاشتن رنگ روی بوم و دیدن اینکه به کجا میرود.
در طول سالهای بسیار نقاشی منظم، برخی عناصر مدام بازمیگشتند. رنگهای جسورانه، طراحی خطی سیاه، حرکت، موضوعات طبیعی و فضای میان واقعگرایی و انتزاع، هرچه بیشتر به کارم ادامه دادم، برایم شناختهشدهتر شدند. فکر نمیکنم سبک خود را با نشستن و تصمیمگرفتن دربارهٔ ظاهر آن خلق کرده باشم. این سبک از طریق تمرین روشنتر شد. وقتی مردم شروع کردند از من بپرسند چگونه کارم را توصیف میکنم، به جستوجوی زبانی برای توضیح آن پرداختم. از همینجا ارجاعاتی مانند کلوزونیسم، پستامپرسیونیسم، وینسنت ونگوگ، هنر سلتیک، نظریهٔ گشتالت و گروه هفت سودمند شدند. این مفاهیم تماماً کار را تعریف نمیکنند، اما به توضیح بخشهایی از چیزی کمک میکنند که سالها پیشتر از نظر بصری انجام میدادم.
نزدیکترین توصیفی که اکنون میتوانم از نقاشیهایم ارائه دهم این است که آنها جایی میان واقعگرایی و انتزاع قرار میگیرند. این آثار بر اساس جنگلها، دریاچهها، کوهها، آسمانها، حیاتوحش، آبوهوا و جهان طبیعی شکل گرفتهاند، اما قصد ندارم این موضوعات را دقیقاً همانطور که دیده میشوند بازآفرینی کنم. میخواهم آشنا به نظر برسند، اما ثابت و قطعی نباشند. درخت همچنان باید حس یک درخت را منتقل کند، آب همچنان باید حس آب را داشته باشد و آسمان همچنان به حالوهوای جوی نیاز دارد، اما من بیشتر به حرکت زیرین این عناصر علاقهمندم تا ثبت تکتک جزئیات.
از دور، بیشتر نقاشیهای من بهصورت منظره یا صحنهای طبیعی و قابل تشخیص شکل میگیرند. ممکن است جنگل، دریاچه، پرنده، کوه، حیوان یا آسمانی پرتحرک ببینید. هرچه نزدیکتر میشوید، تصویر شروع به رها شدن میکند. موضوع بزرگتر به بخشهای کوچکتری از رنگ، خط، بافت و شکل تقسیم میشود. برخی قسمتها ممکن است بهتنهایی تقریباً انتزاعی به نظر برسند. این تغییر را دوست دارم، چون به نقاشی بیش از یک شیوهٔ دیدهشدن میدهد. از آن سوی اتاق میتواند واضح باشد و از نزدیک، رازآمیزتر به نظر برسد.
وقتی میگویم آثارم بین واقعگرایی و انتزاع قرار میگیرند، منظورم همین است. موضوع همچنان حضور دارد، اما بهطور کامل توضیح داده نمیشود. احساس نمیکنم لازم باشد هر شاخه، سنگ، پر، لبهٔ ابر یا انعکاس را توصیف کنم. گاهی یک نقاشی زمانی جذابتر میشود که اطلاعات کافی در آن وجود داشته باشد، اما همهچیز برای بیننده کامل نشده باشد. اغلب آن را به خواندن جملهای تشبیه میکنم که چند حرف از آن حذف شده است. هنوز میتوانید واژهها را بفهمید، چون ساختار جمله تا حد کافی باقی مانده است. ذهن شما بدون تلاش زیادی جاهای خالی را پر میکند. نقاشی هم میتواند به شیوهای مشابه عمل کند. اگر بخش کافی از فرم وجود داشته باشد، تصویر انسجام خود را حفظ میکند، حتی وقتی قسمتهایی باز و ناتمام باقی میمانند. فکر میکنم این موضوع جنبهای بسیار انسانی دارد، زیرا همهٔ ما، چه متوجه باشیم و چه نباشیم، همواره چیزها را بر اساس اطلاعات ناقص کامل میکنیم.
خطپردازی سیاه احتمالاً شناختهشدهترین بخش کاری است که انجام میدهم. این ویژگی خیلی زود در نقاشیهایم پدیدار شد و با پیشرفت کار اهمیت بیشتری پیدا کرد. گاهی مردم این خطوط را «خطوط دورگیری» مینامند که دلیلش را میفهمم، اما واقعاً اینطور به آنها فکر نمیکنم. ممکن است این خطوط دور درختان، ابرها، صخرهها، حیوانات یا نواحی رنگی حرکت کنند، اما صرفاً برای ترسیم لبهٔ اشیا وجود ندارند.
برای من، خطوط ساختار، حرکت و انرژی ایجاد میکنند. آنها به سازماندهی نقاشی کمک میکنند، اما مانع آن میشوند که اثر بیش از حد ساکن شود. چشم شما بهطور طبیعی یک خط را دنبال میکند. میخواهد بداند خط از کجا آغاز میشود، به کجا میرود، چه چیزی را لمس میکند و چگونه به باقی تصویر پیوند مییابد. من در سراسر نقاشی از همین غریزه استفاده میکنم. ممکن است خطی از میان درختان عبور کند، وارد آب شود، دوباره در ابری ظاهر شود و سپس از میان بازتابی دور بزند و به مسیر خود بازگردد. خط کمتر برای جدا کردن یک چیز از چیز دیگر است و بیشتر برای هدایت بیننده در سراسر صحنه به کار میرود.
یکی از نزدیکترین مقایسههای تاریخی با بخشهایی از آثار من، کلوآزونیسم است؛ سبکی پستامپرسیونیستی که در آن نواحی رنگی با خطوط تیره و پررنگ از یکدیگر جدا میشوند. این سبک اغلب اثری شبیه شیشهٔ رنگی یا مینای کلوآزونه ایجاد میکند. میفهمم چرا مردم چنین مقایسهای را دربارهٔ نقاشیهای من مطرح میکنند. خطپردازی تیره و نواحی رنگیِ جداشده میتوانند چنین حالوهوای شیشهٔ رنگیای ایجاد کنند، بهویژه وقتی نقاشی از فاصلهای دور دیده میشود. اما این مقایسه فقط بخشی از موضوع را توضیح میدهد. در کلوآزونیسم تاریخی، خطوط معمولاً رنگ را تقسیم و محصور میکنند. در آثار من، خط فعالتر است. در سراسر صحنه حرکت میکند و به بخشی از ریتم نقاشی تبدیل میشود. به پیوند دادن زمین، آب، آسمان، درختان، حیاتوحش، آبوهوا و بازتاب در یک حرکت بزرگتر کمک میکند.
پستامپرسیونیسم راه مفید دیگری برای درک بخشهایی از آثار من است، چون از واقعگراییِ strict فراتر رفت. با این ایده ارتباط برقرار میکنم که رنگ و فرم میتوانند بدون آنکه تحتاللفظی باشند، بیانگر باشند. ممکن است رنگها را تشدید کنم، شکلها را سادهتر کنم یا حرکت را تقویت کنم تا نقاشی احساس یک مکان را بازتاب دهد، نه فقط آنچه از نظر فیزیکی در آنجا وجود داشته است. هنوز میخواهم موضوع اثر با جهان طبیعی پیوند داشته باشد، اما نمیخواهم مانند یک کپی مستقیم به نظر برسد.
وقتی مردم درباره حرکت در نقاشیهایم صحبت میکنند، بهویژه در آسمانها، درختان، مارپیچها و خطوط روان، نام وینسنت ون گوگ اغلب مطرح میشود. این مقایسه را درک میکنم. در آثار او این حس وجود دارد که یک نقاشی ثابت میتواند حرکت را در خود حفظ کند، و این ایده همیشه برایم جالب بوده است. قصد ندارم از ون گوگ تقلید کنم، اما شیفته شیوهای هستم که حرکت میتواند به بخشی از ساختار یک نقاشی تبدیل شود. طبیعت هرگز واقعاً ثابت نیست. ابرها جابهجا میشوند، درختان خم میشوند، آب تغییر میکند، نور حرکت میکند و آبوهوا میتواند خیلی سریع حالوهوای یک مکان را تغییر دهد. میخواهم بخشی از این حرکت در اثر نهایی باقی بماند.
هنر سلتیک نیز از نظر بصری و شخصی برایم اهمیت داشته است. ریشههای خانوادگی من ایرلندی و اسکاتلندی است و همیشه با این بخش از پیشینهام احساس پیوند کردهام. سفر به ایرلند و اسکاتلند این ارتباط را عمیقتر کرد. چشمانداز، تاریخ، طراحی و حالوهوای آن مکانها در ذهنم ماند، اما کتاب کلز یکی از نیرومندترین تأثیرها را بر من گذاشت. آنچه در طراحی سلتیک برایم جذاب است، شیوهای است که خط میتواند جریان ایجاد کند. مارپیچها، فرمهای درهمتنیده و الگوهای تکرارشونده صرفاً سطح را تزئین نمیکنند. آنها چشم را هدایت میکنند. حرکت میکنند، بازمیگردند، به هم پیوند میخورند و ادامه مییابند. این نوع نگاه به خط به شیوه نزدیک است که من به نقاشیهایم میپردازم. دوست دارم خط کاری بیش از توصیف چیزی انجام دهد. دوست دارم بخشی از نقاشی را به بخش دیگری بکشاند و به تصویر حس حرکت بدهد.
از آنجا که بخش زیادی از آثارم از جنگلها، دریاچهها، آسمانها، آبوهوا، حیاتوحش و چشمانداز کانادا سرچشمه میگیرد، مردم گاهی آن را با گروه هفت مرتبط میدانند. به نظرم این مقایسه بیشتر از نظر روحیه معنا دارد تا از نظر شباهت ظاهری مستقیم. گروه هفت صرفاً مناظر را مستند نمیکردند. آنها میکوشیدند سرزمین را به شیوهای شخصی، جسورانه و متمایز تفسیر کنند. آنها جنگلها، صخرهها، دریاچهها، آبوهوا و فضاهای باز را چیزی فراتر از یک منظره میدیدند. من تلاش نمیکنم مانند آنها نقاشی کنم، اما خودم را با آن سنت گستردهترِ واکنش نشان دادن به چشمانداز کانادا از طریق نقاشی مرتبط میدانم. رویکرد من متفاوت است، اما میل به تفسیر طبیعت، نه صرفاً ثبت آن، چیزی است که درک میکنم.
من به کشش عاطفی جهان طبیعی، ساختار درختان، حرکت ابرها، وزن سنگ و شیوهای که رنگ میتواند احساس یک مکان را تغییر دهد علاقهمندم. این به آن معنا نیست که میخواهم طبیعت را به چیزی غیرقابلتشخیص تبدیل کنم. همچنان میخواهم بیننده ارتباط خود را با زمین، آب، آسمان، آبوهوا و موجودات زنده احساس کند. فقط میخواهم تصویر از مسیر شیوه دیدن خودم به او برسد.
نظریه گشتالت راه دیگری برای اندیشیدن به شیوه دیده شدن نقاشیهای من است. این نظریه بررسی میکند که ذهن چگونه عناصر بصری جداگانه را در قالب یک کل سازمان میدهد. این موضوع درباره آثار من صدق میکند، چون نقاشیها اغلب به کنار هم قرار گرفتن بخشهای کوچک بسیاری در ذهن بیننده متکی هستند. از نزدیک، ممکن است بخشی از اثر فقط مانند یک نشانه، منحنی، بافت یا لکهای از رنگ به نظر برسد. از فاصله دورتر، این قطعات شروع به پیوستن به یکدیگر میکنند و تصویر بزرگتر دوباره شکل میگیرد. دوست دارم نقاشی بسته به جایگاه شما تغییر کند. از نزدیک، لزوماً نمیخواهم همهچیز فوراً معنا پیدا کند. میخواهم ذهن بیننده برای لحظهای از ساختار کلی رها باشد؛ تقریباً مانند وقتی که به ابرها نگاه میکنید و سعی دارید شکلهایی را درک کنید که کاملاً واضح نیستند. سپس، وقتی عقب میروید، موضوع دوباره کمکم شکل کامل خود را پیدا میکند.
شیوهای که نقاشی را میسازم نیز در این روند نقش دارد. معمولاً کار را با کشیدن تمام خطوط سیاه آغاز نمیکنم. بیشتر اوقات این خطوط در مراحل پایانی اضافه میشوند. اغلب با لایهای زیرین از رنگ شروع میکنم که با مسیر کلی نقاشی ارتباط دارد و سپس از همانجا لایهها را میسازم. شکلها در ابتدا کلی هستند و همزمان با پیشرفت نقاشی، دقیقتر میشوند. بافتها پدیدار میشوند، فرمها فشردهتر میشوند و نقاشی بهآرامی شروع میکند به اینکه به من بگوید به چه چیزهایی نیاز دارد.
تا زمانی که خطپردازی را اضافه میکنم، نقاشی دیگر مسیر خود را پیدا کرده است. در این مرحله تصمیم میگیرم چشم بیننده از کجا حرکت کند، تصویر به کجا ساختار نیاز دارد و بخشهای مختلف چگونه به هم مرتبط شوند. گاهی خط، شکلی را تعریف میکند؛ گاهی به اثر ریتم میدهد. گاهی بخشهایی را با خطوط بسیار کم رها میکنم، چون رنگ یا بافت بهتنهایی کار خود را بهاندازه کافی انجام میدهد. خطپردازی فقط چیزی نیست که زیر نقاشی قرار بگیرد؛ بخشی از انرژی نهایی اثر است.
دقیقاً توضیح دادن اینکه سبک شخصی از کجا میآید دشوار است. از کودکی از طراحی، ترسیم و نقاشی لذت میبردم و بهمرور زمان، بیش از آنچه تصور میکنید در وجودتان جذب میکنید. طبیعت، سفر، تاریخ هنر، هنرمندان دیگر، معماری، نور، رنگ، بافت، خاطره و تجربه شخصی، بهنوعی راه خود را به اثر باز میکنند. نام بردن از بعضی تأثیرها آسان است؛ درک برخی دیگر دشوارتر.
هرچه جدیتر نقاشی کردم، بیشتر به این فکر افتادم که هنرمندان دیگر هنگام تلاش برای یافتن صدای شخصی خود چه چیزهایی را از سر گذراندهاند. نهفقط اینکه چه نقاشی میکردند، بلکه مدام به سراغ چه چیزهایی برمیگشتند؛ میخواستند چه مسئلهای را حل کنند و چه چیزهایی را ظاهراً نمیتوانستند رها کنند. فکر میکنم تأثیرپذیری اغلب بیشتر احساس میشود تا اینکه کاملاً درک شود. میتوانید هنرمندان، مکانها و ایدهها را تحسین کنید، اما اثر خودتان همچنان باید از دستها، غریزهها، تصمیمها و محدودیتهای خودتان عبور کند.
برای من، این شیوهٔ نقاشی طی بیش از پانزده سال و بیش از ۳۰۰ نقاشی اصیل شکل گرفته است. این اتفاق یکباره رخ نداد. رنگهای جسورانه، خطوط سیاه، سوژههای طبیعی، حرکت، فضا و تعادل میان واقعگرایی و انتزاع، بهآرامی و از طریق تکرار، کنجکاوی و اصلاحات فراوان در کنار هم قرار گرفتند. کلوازونیسم، پستامپرسیونیسم، ونگوگ، هنر سلتیک، نظریهٔ گشتالت و گروه هفت، هرکدام به توضیح بخشی از کاری که انجام میدهم کمک میکنند، اما هیچیک بهتنهایی آن را بهطور کامل تعریف نمیکنند. آثار من همچنان ریشه در نقاشی منظره دارند، اما منظرهپردازیِ تحتاللفظی نیستند. بیانگرند، اما همچنان با سوژههای قابل تشخیص ارتباط دارند. ساختارمندند، اما همیشه در تلاشاند حرکت کنند. احتمالاً این صادقانهترین شیوهای است که میتوانم سبک خود را توصیف کنم. این شیوهٔ من برای دیدن جهان طبیعی، از هم گسستن آن و دوباره کنار هم گذاشتنش از طریق خط، رنگ، ریتم، بافت و احساس است.
پرسشوپاسخ کوتاه دربارهٔ سبک هنری من
جف دیلون چه سبک هنریای خلق میکند؟
من نقاشیهای منظرهٔ معاصری خلق میکنم که بین واقعگرایی و انتزاع قرار میگیرند. در آثارم از رنگهای جسورانه، خطوط سیاه روان، بافت، ریتم و حرکت استفاده میکنم تا احساس طبیعت را بیان کنم، نه اینکه آن را دقیقاً کپی کنم.
هنر جف دیلون واقعگرایانه است یا انتزاعی؟
هر دو هستند. نقاشیهای من از فاصلهٔ دور معمولاً بهعنوان منظره، حیاتوحش، جنگل، دریاچه، آسمان، کوهستان یا صحنههای طبیعی قابل تشخیصاند. اما از نزدیک، اغلب انتزاعیتر میشوند و به خط، شکل، رنگ، نقشمایه و بافت تقسیم میشوند.
چرا جف دیلون در نقاشیهایش از خطوط سیاه استفاده میکند؟
از خطوط سیاه برای ایجاد ساختار، حرکت و انرژی استفاده میکنم. آنها را صرفاً طرحهای دورگیریشده نمیدانم. خطوط، چشم بیننده را در سراسر نقاشی هدایت میکنند و به پیوند بخشهای مختلف ترکیببندی کمک میکنند.
جف دیلون چگونه نقاشیهایش را خلق میکند؟
معمولاً با یک لایهٔ زیرین از رنگ شروع میکنم و نقاشی را بهتدریج با افزودن لایهها میسازم. شکلها در ابتدا کلی هستند و بهمرور دقیقتر میشوند. خطوط سیاه اغلب در مراحل پایانی اضافه میشوند تا حرکت را هدایت کنند، ساختار را مشخص کنند و بخشهای مختلف تصویر را به هم پیوند دهند.
چه جنبشهای هنریای با سبک جف دیلون مرتبط هستند؟
آثار من با کلوازونیسم، پستامپرسیونیسم، نظریهٔ گشتالت، هنر سلتیک، حس حرکت سیال در آثار وینسنت ونگوگ و سنت منظرهپردازی کاناداییِ گروه هفت ارتباط دارند. اینها نقاط ارجاعاند، نه برچسبهای قطعی.
آیا آثار جف دیلون از هنر سلتیک الهام گرفتهاند؟
بله. هنر سلتیک بر شیوهٔ فکر کردن من دربارهٔ خط، مارپیچها، نقشمایه و حرکت تأثیر گذاشته است. ریشههای ایرلندی و اسکاتلندی من، همراه با سفرهایم به ایرلند و اسکاتلند، این ارتباط را عمیقتر کردهاند. کتاب کِلز نیز مرجع بصری مهمی برای من بوده است.
آیا آثار جف دیلون از گروه هفت الهام گرفتهاند؟
ارتباط آثار من با گروه هفت، عمدتاً از طریق موضوعات کانادایی و سنت گستردهترِ تفسیر شخصی منظره شکل میگیرد. قصد ندارم از آثار آنها تقلید کنم، اما با این ایده ارتباط دارم که پاسخی متمایز به جهان طبیعی ایجاد کنم.
چه چیزی نقاشیهای جف دیلون را قابل تشخیص میکند؟
نقاشیهای من بهخاطر رنگهای جسورانه، خطپردازی سیال و سیاه، حرکت قدرتمند و تغییری که میان واقعگرایی و انتزاع ایجاد میکنند، قابل تشخیص هستند. از دور، موضوع نقاشی شکل منسجمی پیدا میکند. از نزدیک، نقاشی الگوها، بافتها و ریتمهای انتزاعی بیشتری را آشکار میکند.
چرا نقاشیهای جف دیلون از نزدیک متفاوت به نظر میرسند؟
از دور، تصویر بهصورت یک منظره یا صحنهای طبیعی و کامل دیده میشود. از نزدیک، نقاشی به عناصر کوچکتری مانند خط، بافت و رنگ تجزیه میشود. این تغییر باعث میشود اثر را بتوان به بیش از یک شیوه تجربه کرد.
جف دیلون از چه موادی استفاده میکند؟
من عمدتاً با رنگ اکریلیک خمیری روی بوم کار میکنم. لایههایی از رنگ، بافت و خط ایجاد میکنم تا در نقاشی عمق و حرکت به وجود آورم.
کلویزیونیسم در هنر چیست؟
کلویزیونیسم سبکی است که در اواخر دهه ۱۸۰۰ شکل گرفت و در آن نواحیِ رنگ تخت با خطوط پررنگ و تیره از یکدیگر جدا میشوند. هنرمندانی مانند پل گوگن و امیل برنار از این سبک استفاده میکردند و آثار آنها اغلب جلوهای شبیه شیشههای رنگی ایجاد میکند.
پسادریافتگری چیست؟
پسادریافتگری جنبشی هنری است که در اواخر قرن نوزدهم پس از دریافتگری شکل گرفت. هنرمندانی مانند وینسنت ونگوگ، پل سزان و پل گوگن، بیش از آنکه صرفاً نور و واقعگرایی را ثبت کنند، بر ساختار، احساس و رنگ نمادین تمرکز داشتند.
نظریه گشتالت در هنر چیست؟
نظریه گشتالت مفهومی روانشناختی است که توضیح میدهد انسانها چگونه بهطور طبیعی عناصر بصری را در قالبهایی کامل سازماندهی میکنند. در هنر، این نظریه کمک میکند توضیح دهیم که بینندگان چگونه میتوانند یک تصویر کامل را ببینند، حتی وقتی تصویر از بخشهای جداگانه بسیاری تشکیل شده باشد.
گروه هفت چه کسانی بودند؟
گروه هفت، گروهی از نقاشان منظرهپرداز کانادایی بودند که در اوایل قرن بیستم فعالیت میکردند. اعضای اصلی آنها شامل لاورن هریس، ای. وای. جکسون، فرانکلین کارمایکل، آرتور لیسمر، جی. ای. اچ. مکدونالد، فردریک وارلی و فرانک جانستون بودند. آنها بهخاطر توسعه سبکی جسورانه و بیانگر در نقاشی، با الهام از طبیعت بکر کانادا، شناخته میشوند.


