ترجیح میدهید گوش دهید؟
برای پخش آن در اپلیکیشن Substack اینجا بزنید
در پایان هر جلسهٔ نقاشی، مکث میکنم. کمی عقب میروم؛ نه فقط برای بررسی تناسبها یا ترکیببندی، بلکه برای اینکه حس کنم اثر چه چیزی به من بازمیگرداند. بیشتر روزها، در سکوت مرور میکنم که هنوز چه چیزهایی به توجه من نیاز دارند. شاید تعادل کمی بههمخورده باشد، یا لازم باشد رنگی ملایمتر، عمیقتر یا برجستهتر شود. گاهی فقط حسی است که میگوید چیزی در نقاشی هنوز کاملاً جا نیفتاده است. این کار را هر روز ادامه میدهم تا فهرست تغییرات کمکم کوتاه شود. در نقطهای متوجه میشوم اصلاحاتی که انجام میدهم دیگر واقعاً چیزی را بهتر نمیکنند؛ فقط باعث میشوند قلممو همچنان حرکت کند.
آن وقت میفهمم که دارم نزدیک میشوم.

#286 – Weathered Yet Unbroken، اثر اصل از جف دیلون
معمولاً تا آخرین لحظه نامی برای نقاشی انتخاب نمیکنم. اگر این کار را زود انجام دهم، احساس میکنم پایانی را به چیزی تحمیل میکنم که هنوز در حال شکلگیری است. در سراسر فرایند، اغلب از کاری که انجام دادهام انتقاد میکنم؛ نه برای اینکه آن را خراب کنم، بلکه برای اینکه با خودم صادق بمانم. این ذهنیت کمک میکند همچنان یاد بگیرم. هر نقاشی چیزی به من میآموزد، حتی اگر آنطور که ابتدا تصور کرده بودم از آب درنیاید. بخشی از چیزی که هر روز مرا دوباره به نقاشی بازمیگرداند، همین است.
برخی نقاشان دربارهٔ خطر بیشازحد کار کردن روی یک اثر صحبت میکنند، اما تجربهٔ من چنین نبوده است. بارها پیش آمده که فکر کردهام نقاشی تمام شده، اما به کار ادامه دادهام. آن ساعتها یا روزهای اضافی اغلب چیزی غیرمنتظره را آشکار کردهاند؛ گاهی حتی بخش مورد علاقهام را. تقریباً همیشه خوشحالم که خیلی زود متوقف نشدهام.
در سالهای آغازین فعالیتم، سریعتر کار میکردم. مشتاق بودم یک اثر را تمام کنم و سراغ ایدهٔ بعدی بروم. همیشه چیز تازهای برای کشف داشتم و نیرویی مداوم مرا به خلق کردن وامیداشت. حالا برای هر نقاشی زمان بیشتری میگذارم. به خودم یادآوری میکنم که یک عمر فرصت نقاشی کردن دارم. کارها پیچیدهتر شدهاند و ابعادشان نیز اغلب بزرگتر است. شاید در طول یک سال به تعداد گذشته نقاشی تمام نکنم. این به معنای اهمیت کمتر قائل شدن برای آثار قبلی نیست. بهسادگی، با گذشت زمان چیزهای بیشتری یاد گرفتهام و صبر بیشتری پیدا کردهام. نقاشیهایی که اکنون تمام میکنم، بازتاب همین رشد هستند.
گاهی به نقطهای میرسم که ایدههایی که با آنها کار میکنم، شروع میکنند فراتر از ظرفیت نقاشی رشد کنند. حتی اگر هنوز چیزهای بیشتری برای افزودن یا پرداختن وجود داشته باشد، میدانم زمان آن رسیده که پیش بروم. مسئله تسلیم شدن نیست؛ مسئله تشخیص این است که شاید نقاشی بعدی جای مناسبتری برای کاوش آن ایدههای بزرگتر باشد. بعضی آثار میتوانستند بیشتر پیش برده شوند، اما من ترجیح میدهم شتاب و درسهایشان را به جلو منتقل کنم. قرار نیست همهچیز در یک بوم واحد حلوفصل شود.

معمولاً از دورترین نقطهٔ ادراک آغاز میکنم و پیش از رفتن به پیشزمینه، پسزمینه را میسازم. وقتی رنگها و فرمها شروع به پیوند خوردن میکنند، نقاشی ریتم خودش را پیدا میکند. بعضی آثار روانتر از بقیه شکل میگیرند و بهطور طبیعی از یک مرحله به مرحلهٔ بعد میروند. بااینحال، در سراسر فرایند همچنان نقاد میمانم. این فشار مداوم کمک میکند متمرکز بمانم و به بهتر شدن ادامه دهم. روش کار من همین است.
برخی نقاشیها به شیوهای مرا به چالش کشیدهاند که جدا شدن از آنها بیشتر شبیه فاصله گرفتن از چیزی است که برای غلبه بر آن سخت تلاش کردهام، نه رها کردن یک اثر. مسئله مالکیت نیست؛ مسئله چیزی است که برای کامل کردنشان از سر گذراندهام. آنها تجربهٔ تقلا و گشایش را در خود دارند و گاهی رها کردنشان دشوار است. اما به خودم یادآوری میکنم که باید به نقاشی ادامه دهم. تنها راه رشد کردن همین است.
دنبال کمال نیستم و نمیخواهم جهان را دقیقاً همانطور که دیده میشود نقاشی کنم. چیزی که میخواهم، یک احساس است؛ زندگی که از طریق حرکت، نور و رنگ بیان شده باشد. از دور، میخواهم نقاشی استوار و باورپذیر به نظر برسد. اما هرچه نزدیکتر میشوید، تصویر جای خود را به حرکت قلممو، بافت و انتزاع میدهد. من جهان را اینگونه میبینم. درختی در دوردست یک شکل واحد است، اما از نزدیک به لایههایی از پوست درخت، سایه و جزئیات تبدیل میشود. این توهم به تضاد وابسته است و به اعتماد به بیننده؛ اینکه او ادراک خودش را وارد این تجربه کند.

حتی پس از تمام کردن یک نقاشی، اغلب مدتی طول میکشد تا بتوانم آن را بهروشنی ببینم. گاهی هفتهها یا ماهها بعد است که درمییابم اثر واقعاً چه چیزی در خود دارد. وقتی بیش از حد به اثر نزدیکم، بهجای آنچه درست پیش رفته، روی چیزهایی تمرکز میکنم که میتوانستند بهتر باشند.
وقتی کسی به یکی از نقاشیهای تمامشدهٔ من نگاه میکند، میخواهم اثر زنده به نظر برسد؛ نه فقط بهخاطر حرکت در سراسر بوم، بلکه از این نظر که زمان همیشه در حال تغییر است. میخواهم این احساس را برانگیزد که پیش از ما جهانی وجود داشته و پس از ما نیز جهانی خواهد بود. چشمانداز کانادا همیشه در حال تغییر است. حتی وقتی ساکن به نظر میرسد، در آسمان، آب و زمین حرکت وجود دارد. امیدوارم چشم بیننده همچنان به کاوش ادامه دهد و به سوی چیزی کشیده شود که بار اول ندیده بود.

وقتی امضایم را پای نقاشی میزنم، کار تمام شده است. هرگز برای ترمیم یا دوبارهرنگآمیزی به آن بازنمیگردم. این تصمیم نهایی است. خوب یا بد، آنچه را آموختهام با خود برمیدارم و چیز تازهای را آغاز میکنم. گاهی برای ایجاد تنوع، موضوع را کاملاً تغییر میدهم. گاهی دیگر با یک مضمون میمانم، چون احساس میکنم هنوز حرف بیشتری برای گفتن وجود دارد.
در هر صورت، ادامه میدهم. این همان ریتمی است که به آن اعتماد دارم.
~جف



